نکاتى درباره بلاغت جزء اول قرآن کریم

زمین جز جزیرة العرب سابقه ندارد که پرورش آنها تنها پرورش لغوى و ادبى بوده و زیبایى کلام و طراوت سخن در نظر آنها داراى اهمیت مخصوصى گشته و بازار سخن‏سرایى تا این حد رواج داشته باشد و این خود امرى شگفت‏آور است که ملتى در شؤون ادبى نشو و نما نموده و ترقى کرده تا آن حد که به معجزه ادبى منتهى گردد که از آن دین و علم و سیاست و دیگر مقولات حیاتى جمعیت‏به بهترین و کاملترین وجه استنتاج شود و جمعیتى را تربیت نماید که اعمال هر کدام نماینده‏اى دیگر از این معجزه ادبى بوده باشد». (2) 3 - تحدى به قرآن کریم «اى رسول ما بگو اگر آدمیان و پریان گرد هم آیند تا چنین قرآنى بیاورند، هرگز مانند آن نمى‏آورند هر چند بعضى پشتیبان و مدد کار بعض دیگر باشند.» (3) این سخن را خداوند موقعى بر پیامبر نازل کرد که هنوز بخش اندکى از قرآن بر او فرو فرستاده شده بود و اعراب آن را سخن خود پیغمبر مى‏پنداشتند، و بتدریج که تعداد سوره‏هاى نازل شده بر پیغمبر افزون مى‏گشت، انکار آنها هم فزونى مى‏یافت، از این روى خداوند به پیغمبر خود گفت‏به مشرکان بگو: «اگر راست مى‏گویید شما هم با کمک همه فصحاى عرب بدون وحى خدا ده سوره مانند این قرآن بیاورید.» (4) کفار همچنان به تهمت و افتراى خود ادامه دادند و گفتند محمدصلى الله علیه وآله این سخنان را به دروغ به خداوند نسبت مى‏دهد. در مقابل خداوند مى‏فرماید: «بگو: اگر راست مى‏گویید، پس یک سوره مثلش را بیاورید و هر کس را مى‏توانید از غیر خدا بخوانید.» (5) استاد محمدتقى شریعتى اعجاز قرآن را منحصرا در فصاحت و بلاغت آن مى‏دانند و این تحدى به قرآن را در حقیقت تحدى به بلاغت آن مى‏شمارند و براى اثبات این مدعا مى‏نویسند: «این دو آیه مکى هستند که در اول مانند ده سوره از قرآن هر چند از لحاظ معنى دروغ باشند و در مرتبه دوم حتى مانند یک سوره از قرآن از آنها خواسته شده است، بدیهى است که هنوز بسیارى از آیاتى که مشتمل بر قصص و حوادث گذشته و آینده و قوانین مختلف و نظامات مملکتى و جنگى و رموز علمى بود، نازل نشده و آنچه شده بود، آنها نمى‏توانستند اعجاز قرآن را در آن نوع امور درک کنند. بعلاوه از آنها آوردن مثل یک سوره طلب شده است و بر فرض محال که برابر کوچکترین سوره‏ها هم مى‏آوردند، پیروز شده بودند و یک سوره مانند «کافرون‏» یا «تبت‏» مثلا داراى کدام اعجاز معنوى غیرقابل انکار کفار در موقع نزول بود؟ بخصوص که از جمله آخر هر دو آیه (اگر راست مى‏گویید) بخوبى معلوم مى‏شود که اگر مشرکان در ظاهر و به زبان مى‏گفته‏اند: محمدصلى الله علیه وآله به خدا دروغ بسته و آیات، سخن خود او است، در باطن مى‏دانسته‏اند که چنین چیزى نیست و قرآن جز کلام خدا نمى‏تواند باشد. این است که در سوره بقره، با تهدید شدید از عذاب الهى و با حکم قطعى جزمى که «هرگز نخواهند توانست‏» باز همین مبارزه طلبى را تکرار مى‏فرماید «و اگر شما از آنچه بر بنده خود نازل کرده‏ایم در شک هستید، پس یک سوره مانندش بیاورید و گواهانتان را از غیر خدا بخوانید اگر راستگویانید. پس اگر نتوانستید و هرگز نخواهید توانست، پس از آتشى بترسید که آتش افروزش مردمند و سنگ که براى کافران آماده شده است‏». (6) بارى تحدى به یک سوره جز از جنبه بلاغت قرآن نمى‏تواند باشد زیرا معانى آیات و سور قرآن مختلف است ولى یفیت‏بیان و اعجاز لفظى در عموم آنها مشترک و موجود است‏برخلاف معجزات دیگر که هر کدام در یک سوره هست و در دیگرى نیست. قرآن مکرر خود را به وصف عربى «مبین‏» توصیف مى‏کند با آن که کسى در آن شکى نداشت و شان این کتاب عظیم اجل از این است که به امور بدیهى بپردازد، پس مقصود از این وصف توجه دادن به جنبه اعجاز بیانى آن است که از جنس سخن خود شماست‏باز هم از آوردن مثلش عاجزید و در حقیقت عربى مبین به معنى فصیح و بلیغ است و در قرنهاى بعد که علم معانى و بیان بمنظور درک مزایا و محاسن لفظى قرآن وضع شد، لفظ فصاحت و بلاغت را براى روشنى و رسایى کلام اصطلاح کردند. امیرالمؤمنین در نهج‏البلاغه مى‏فرماید: «البلاغة ما سهل على المنطق و خف على الفطنة‏» یعنى: «بلاغت چیزى است که بر گفتار آسان و بر هوش سبک باشد» بدیهى است که هیچ گاه معانى به عربى یا عجمى وصف نمى‏شوند و عربى مبین، صفت لفظ است که بجاى فصیح و بلیغ آمده است; بنابراین در اشتباهند کسانى که مى‏گویند در قرآن از فصاحت و بلاغت نامى برده نشده، پس اعجاز قرآن از این لحاظ نیست... با این توضیحات ظاهرا شکى نیست که تحدى قرآن در مکه و بویژه در اوایل امر جز به اعجاز بیان و بلاغت آن نبوده است. » (7) 4 - تاثیر قرآن کریم در پیدایش علم معانى و بیان قبل از ورود به بحث اصلى این نکته باید یادآورى شود که در کلام عرب، قبل از نازل شدن قرآن کریم، فصاحت و بلاغت وجود داشته است و ادباى عرب فطرة فصیح و بلیغ بوده‏اند و در اشعار شعراى پیش از اسلام به یک سلسله تشبیهات و صنایع لفظى و آرایشهاى کلامى برمى‏خوریم. و حتى در این زمینه نیز با یکدیگر به تحدى هم برمى‏خاسته‏اند ولى براى اصطلاحات این علم هنوز واژه‏اى وضع نکرده بودند و کتابى هم درباره علوم بلاغى نوشته نشده بود. تا این که مسلمانان براى اثبات معجزه بودن قرآن به جستجوى وجوه اعجاز آن پرداختند و همان‏گونه که قبلا گفته شد، آن را در بلاغت این کتاب کریم یافتند و از این جهت از پایان قرن دوم و آغاز قرن سوم، جستجو در نکات بلاغى قرآن و وضع اصطلاح براى آنها آغاز شد، چنان که: «فراء (م.207 ه ) کتاب «معانى القرآن‏» را نوشت و در آن به شرح لغوى الفاظ و مسائل نحوى کلمات پرداخت و چون از پیشوایان مکتب نحو کوفه بود، بیشتر، از ترکیب و اعراب کلمات بحث کرد. و گهگاه از مسائل بلاغى مانند: کنایه، تشبیه، مجاز و استعاره و نیز از نظم کلمات و الفاظ قرآن و وزن آنها و تاثیر این توازن و هماهنگى در اذهان شنونده و خواننده، غفلت نورزید... فراء ضمن این که ترکیب کلمات و آیات را بیان مى‏کند و مسائل نحوى را شرح مى‏دهد، از تقدیم و تاخیر مسند و مسندالیه، ایجاز و اطناب هم، سخن مى‏گوید.» (8) «ابوعبیده معمربن المثنى... در کتابش «مجاز القرآن‏»... «28 قسم‏» مجاز را در قرآن برشمرده، از تشبیه، استعاره، مجاز، کنایه، تقدیم، تاخیر، حذف، تکرار و اضمار و دیگر مباحث مربوط به بلاغت، سخن گفته است‏». (9) «... ابوهلال عسکرى (م. 395 ه ) درک و فهم اعجاز قرآن را منوط به آشنایى به بلاغت قرآن مى‏داند و معتقد است که اگر آدمى از فراگیرى علم بلاغت غفلت ورزد و فصاحت و بلاغت قرآن را نفهمد، اعجاز قرآن را درک نکرده و زیباییهاى کلام خدا را نفهمیده است و روى همین اصل است که مى‏گوید: «ان احق العلوم بالتعلم و اولاها بالحفظ بعد المعرفة بالله جل ثناءه، علم البلاغة و معرفة الفصاحة الذى به یعرف اعجاز کتاب الله تعالى‏» (10) (11) . «زمخشرى با نوشتن تفسیر خود «الکشاف عن حقایق غوامض التنزیل و عیون الاقاویل فى وجوه التاویل‏»، در برافراشتن کاخ بلند علوم بلاغى، کوشید و بسیارى از فنون بلاغت را توضیح داد و علوم بلاغى تحت لواى قرآن نضج گرفت و به وسیله این علم، زیباییها و محسنات قرآن درک شد و معجزه بودن آن که ثابت‏بود مسلمتر گردید و مشخص شد که قرآن کلام خدا است نه کلام بشر.» (12) «ویژگى تفسیر زمخشرى در این است که او اولا بیش از دیگر مفسران در تفسیر خود به مباحث‏بلاغت پرداخته است، ثانیا در کتاب خود به وسیله اسرار بلاغت و دقایق معنوى اعجاز قرآن را ثابت کرده و معتقد بوده است که تفسیر قرآن از راه علوم بلاغى بهتر امکان دارد و دقایق و رموز قرآنى بهتر آشکار مى‏شود.» (13) «و نیز زمخشرى معتقد بوده که فقیه، متکلم، لغوى، نحوى، حافظ حدیث هر چند که در این رشته‏ها به کمال رسیده باشند ولى تا در دو علم معانى و بیان متبحر نباشند و براعت نداشته باشند، نمى‏توانند به حقایق قرآن پى ببرند.» (14) «زمخشرى این دو علم را از علوم مختص به قرآن مى‏دانست و به تفاوت آن دو با یکدیگر اشاره کرد و دیگران از او تبعیت کردند، در صورتى که پیش از او، بلاغت و فصاحت و بیان را مترادف مى‏دانستند و گاه همچون ابن معتز، تمام را به اسم «البدیع‏» مى‏خواندند.» (15) تطبیق اصطلاحات علم معانى بر آیات جزء اول قرآن کریم 1 - اسناد خبرى علماى بلاغت‏سخن را به دو دسته تقسیم کرده‏اند: (1) خبرى (2) انشایى. و درباره اسناد خبرى گفته‏اند: خبر کلامى است که در آن حکمى به اثبات یا نفى راجع به امرى شده باشد. از آنجا که در علم معانى، از معانى ثانوى جمله‏ها سخن مى‏رود، یعنى مقصود از «معانى اولى، یعنى معانى اصلى جملات یا عبارات و الفاظ نیست‏بلکه مراد معانى ثانوى یعنى مجازى آنهاست، هر لفظ و جمله‏اى چندین معنى دارد که البته برخى اصلى و برخى فرعى است. و در علم معانى عمدة بررسى عبارات و جملات از حیث معانى و کاربردهاى ثانوى است، در این جا به بعضى از جملات خبرى که در معناى دیگر آمده‏اند اشاره مى‏شود: 1 - الحمدالله رب العالمین‏» (16) درباره این جمله گفته‏اند که در آن تلوین و تغییر اسلوب کلام است‏یعنى به ظاهر خبرى و در معنى انشائى است، و در حقیقت چنین است که: قولوا «الحمدلله رب العالمین‏». (17) «ال‏» را در «الحمد» حرف تعریف جنس دانسته‏اند که معنى عمومیت مى‏بخشد. «ل‏» در «لله‏» براى اختصاص است‏یعنى همه ستایشها مخصوص ذات حضرت بارى تعالى است. (18) 2 - سواء علیهم ءانذرتهم ام لم تنذرهم لایؤمنون‏» (19) این جمله خبرى در حقیقت‏براى اظهار ناامیدى از ایمان آوردن کفار به کار رفته است و اشاره‏اى است‏براى زیاده‏روى آنان در کفر و عدم آمادگى براى پذیرفتن دین حق. (20) 3 - انى اعلم غیب السموات والارض واعلم ما تبدون وما کنتم تکتمون‏» (21) این دو جمله خبرى براى اهتمام و توجه و عنایت‏به خبر و تنبیه بر احاطه علم حق تعالى به همه مخلوقات است. (22) 2 - مجاز عقلى استاد همایى درباره مجاز عقلى مى‏گوید: «جاى تحقیق حقیقت و مجاز در علم بیان است ولى رسم بسیارى از ادبا و مؤلفان این است که در فن معانى در باب اسناد خبرى از حقیقت و مجاز عقلى گفتگو مى‏کنند.» (23) در تعریف مجاز عقلى آورده‏اند: «مجاز عقلى آن است که چیزى را به چیز دیگر نسبت دهند که در واقع و به حسب اعتقاد متکلم متعلق به او نباشد، چنان که بنایى را به کارفرماى آن نسبت‏بدهیم، مثلا بگوییم شاه عباس مسجد شاه اصفهان را ساخت،... تمام امورى که شخص مؤمن موحد به طبیعت و آسمان و فلک و ستاره نسبت مى‏دهد، همه مجاز عقلى است... زیرا شخص مؤمن موحد اعتقاد ندارد که آسمان در وجود حوادث مؤثر باشد بلکه همه حوادث عالم را از خدا مى‏داند.» (24) 1 - بعضى از مفسران عبارت «هدى للمتقین‏» را در «ذلک الکتاب لاریب فیه هدى للمتقین‏»، (25) مجاز عقلى دانسته‏اند. زیرا هدایت را به قرآن نسبت داده است و حال آن که این عمل از آن خداست و هادى در حقیقت، خود خداوند است و قرآن را سبب راهنمایى بشر قرار داده است. (26) 2 - «و اذ جعلنا البیت مثابة للناس وامنا». آوردن مصدر «امنا» به جاى آمن از نوع کاربرد مجاز عقلى است و یعنى هر که داخل آن شود، ایمن خواهد بود چنان که خداوند مى‏فرماید: «ومن دخله کان آمنا». (27) 3 - کلمه «خشیة‏» در آیه... وان منها لما یشقق فیخرج منه الماء...» (28) مجاز عقلى است، چون فروریختن سنگها به سبب انقیاد است، نه خشیت. (29) مسندالیه 1 - تعریف مسندالیه به اسم اشاره بعید براى تعظیم: «ذلک الکتاب لاریب فیه‏» (30) در این آیه مبارکه، آوردن اسم اشاره بعید «ذلک‏» به جاى قریب حکایت از عالى بودن شان و رتبه مشارالیه دارد. 2 - تنکیر مسندالیه براى مقاصد ذیل: الف. براى تعظیم مسندالیه: «ولما جاءهم رسول من عندالله مصدق لما معهم...» (31) نکره بودن رسول در آیه مذکور براى تمجید و تکریم آن حضرت است و وصف رسول به «من عندالله‏» حکایت از فزونى تعظیم دارد. (32) ب. افاده نوعیت: «... و على ابصارهم غشاوة‏». (33) در این آیه مبارکه، «غشاوه‏» به معنى «نوعى از پرده و پوشش است و آن پرده کوردلى باشد که مانع از دیدن آیات خداست...» (34) 3 - تکرار مسندالیه براى مقاصد ذیل: الف. براى تعظیم: «... والله یختص برحمته من یشاء والله ذوالفضل العظیم‏» (35) مصدر شدن دو جمله به اسم جلاله براى تفخیم و عظمت امر است. (36) ب. براى القاى هول و هراس: «... ان الله له ملک السموات والارض ومالکم من دون الله من ولى ولانصیر» (37) اگر براى نشان دادن مهابت کلمه نبود، از ضمیر به جاى اسم استفاده مى‏شد. ج. براى ایضاح و تقریر: «اولئک على هدى من ربهم واولئک هم المفلحون‏». (38) حذف مسندالیه: گاهى به علت‏بى اهمیت‏بودن مسند الیه و براى تحقیر، آن را حذف مى‏کنند، مانند حذف مسند الیه در این آیه میارکه: «صم بکم عمى فهم لایرجعون‏» (39) که از آوردن اسم «المنافقون‏» و یا حتى ضمیر «هم‏» نیز خوددارى شده است تا فرومایگى آنها بیشتر نمایان گردد. 4 - مسند مراد از مسند در علم معانى، گزاره است که مفعول و فعل و قیود و مسند دستورى (باز - بسته) و متممها را دربرمى‏گیرد. بطور کلى مسند در علم معانى فعل یا حالت‏یا صفتى است که آن را به ایجاب یا به سلب به مسندالیه نسبت مى‏دهند... (40) مسند معمولا در کلام، پس از مسندالیه قرار مى‏گیرد، مگر آن که بعضى از اغراض باعث تقدیم آن شود، از آن جمله: براى مهم جلوه دادن مسند و بى‏اهمیت جلوه دادن مسندالیه; مانند آنچه در پایان آیه‏87 سوره بقره درباره دنیاپرستان و غافلان از آخرت آمده است: «... فریقا کذبتم و فریقا تقتلون‏». در آیه فوق «کذبتم‏» ماضى و «تقتلون‏» مضارع آورده شده است، زیرا خداوند خواسته است که رسوائى و فضاحت و شناعت عمل کافران را برجسته‏تر نشان دهد و صحنه مظلومانه قتل انبیاء را در نظر شنونده مجسم سازد تا آنجا که گویى شنونده این صحنه را با چشمان خود مى‏نگرد. (41) یا به قول ابن انبارى آوردن «تقتلون‏» به جاى «قتلتم‏» براى تطابق فواصل آیات است. (42) (مانند: «تشهدون، تعملون، ینصرون، تقتلون‏»). نکره آوردن مسند: در آیه‏23 سوره بقره: «فاتوا بسورة من مثله‏»، براى آن «سوره‏» نکره آورده شده است که هر نوع سوره‏اى را شامل شود. در آیه‏59 سوره بقره: «... فانزلنا على الذین ظلموا رجزا من السماء بما کانوا یفسقون.» نکرده آوردن «رجزا» به سبب بزرگى و هولناک بودن آن است. (43) راغب گوید: عذاب بر دو نوع است: یکى آن که دفع آن امکان‏پذیر است و آن عذابى است که به دست آدمیان انجام مى‏شود، مثل: ویرانى و سوزاندن. و دیگر عذابى که نمى‏توان از خود دور کرد مانند طاعون و صاعقه و مرگ. و مراد از «رجزا من السماء» این قسم اخیر است. (44) در پایان آیه «من کان عدوا لله وملائکته ورسله وجبریل ومیکال فان الله عدو للکافرین‏»، (45) آوردن اسم ظاهر «للکافرین‏» به جاى «لهم‏» براى تسجیل و تثبیت صفت کفر آنان است. موصول آوردن مسند به جاى ضمیر براى تقبیح: در آیه‏59 سوره بقره، فرموده است: «فانزلنا على الذین ظلموا» و نفرموده است: «فانزلنا علیهم‏» تا ایشان را بیشتر مورد سرزنش قرار دهد و کار زشتشان را بیشتر جلوه دهد. (46) حذف مسند: مسند همواره باید ذکر شود و گرنه معنى کلام، تمام نیست، اما حذف آن به شرط وجود قرینه جایز است; و این حذف گاه براى اکراه از بردن نام و یا براى تحقیر آن است، چنان که در آیه 2 سوره بقره آمده است: «... هدى للمتقین‏» به جاى «هدى للمتقین و للکافرین‏» زیرا همان‏گونه که در آیه‏3 سوره آل عمران آمده است که «هدى للناس‏»، و هدایت قرآن براى همه است، هم متقین و هم کافرین ولى در این جا جهت اکراه از آوردن نام کافران و براى تحقیر آنان از ذکر «للکافرین‏» خوددارى کرده است. 5 - قصر و حصر «قصر در لغت‏به معنى حبس است و در اصطلاح عبارت است از تخصیص شى‏ء به امرى یعنى قرار دادن شیئى را مختص و منحصر به امرى، بدین معنى که از آن امر تجاوز به غیر او نکند... آن شى‏ء مختص را مقصور یا محصور و آن امر مختص به را مقصورعلیه یا محصورفیه نامند و آن دو را طرفین قصر هم مى‏گویند». (47) قصر بطور کلى بر دو نوع است: 1 - قصر صفت‏بر موصوف، یعنى صفت و حالتى را به شخص یا چیزى تخصیص داده باشیم... (48) 2 - قصر موصوف بر صفت: آن است که شخص یا چیزى را به صفت‏یا حالتى تخصیص داده باشیم.» مثالهاى قصر و حصر از جزء اول قرآن کریم: قصر صفت‏بر موصوف: «قل ان هدى الله هو الهدى‏» (49) . در این آیه، معرفه شدن واژه هدى به «ال‏» و همراه بودن آن با ضمیر فصل «هو» از باب قصر صفت‏بر موصوف است; یعنى هدایت تنها منحصر به دین خداست. (50) قصر موصوف بر صفت: «قالوا انما نحن مصلحون‏» (51) این آیه از باب قصر موصوف بر صفت آمده است‏یعنى تنها ما اصلاح کننده‏ایم نه دیگران. (52) 6 - تقدیم و تاخیر اجزاى جمله یکى از طرق قصر مقدم داشتن کلمه‏اى است که استحقاق تاخیر را داشته باشد، یعنى کلمه‏اى را که قاعدة باید مؤخر داشت اگر عمدا در جمله مقدم بیندازند، افاده حصر و تخصیص مى‏کند و این جمله بین ادبا معروف است که مى‏گویند «تقدیم ما حقه التاخیر یفید الحصر» مانند: «ایاک نعبد وایاک نستعین‏». (53) قاعده این بود که مفعول را بعد از فعل بیاورند و بگویند: نعبدک و نستعینک. لکن مفعول را که حقش در جمله‏بندى تاخیر بوده است، مقدم داشته‏اند براى این که مقصود حصر و تخصیص را برساند. در این نوع، مقصود علیه همان کلمه‏اى است که مقدم داشته‏ایم‏». (54) و نیز درباره تقدیم عبادت بر استعانت در این آیه گفته‏اند: از این جهت وسیله (عبادت) بر حاجت‏خواهى (استعانت) مقدم شده است که خواهنده سزاوار اجابت گردد. (55) در آیات 40 و 41 سوره مبارکه بقره، تقدیم ضمیر منفصل «ایاى‏» بر فعل خود از جهت‏حصر و تخصیص است. باید دانست که واژه‏هاى «ایاى‏» ضمیر منصوب منفصل و عامل آن فعل مقدر «ارهبوا» است و نه فعل بعد از آن زیرا این فعل که در اصطلاح علماى نحو اشتغال نام دارد، ضمیر محذوف متکلم «ى‏» را به عنوان مفعول، نصب داده است و بدین جهت نمى‏تواند در «ایاى‏» عمل کند. و نیز گفته‏اند: ضمیر «هم‏» در آیه «اولئک على هدى من ربهم و اولئک هم المفلحون‏» براى افاده حصر است. (56) 7 - جمله اسمیه به جاى جمله فعلیه در قرآن کریم گاه براى تاکید بر امرى و مبالغه در آن و یا براى نشان دادن ثبوت و دوام کارى، به جاى جمله فعلیه، جمله اسمیه آمده است. (57) مانند جمله‏هاى اسمیه در آیات ذیل: 1 - «واتقوا یوما لاتجزى نفس عن نفس شیئا ولایقبل منها شفاعة ولا یؤخذ منها عدل ولاهم ینصرون‏» (58) در آیه فوق همه جمله‏ها فعلیه‏اند بجز جمله متعاطفه آخرى که اسمیه است و براى مبالغه و تاکید به کار رفته است. (59) 2 - «من کان عدوا لله وملائکته ورسله وجبریل ومیکال فان الله عدو للکافرین‏» (60) آخرین جمله براى نشان دادن دوام و ثبات دشمنى و مبالغه در آن، اسمیه آورده شده است. 3 - «ولو انهم آمنوا واتقوا المثوبة من عندالله خیر لوکانوا یعلمون‏». (61) 8 - جمله‏هاى انشایى در علم معانى، جمله را به دو نوع خبرى و انشایى تقسیم مى‏کنند. جمله خبرى آن است که ذاتا احتمال صدق و کذب داشته باشد و جمله انشایى، جمله‏اى است که محتمل صدق و کذب نباشد، یعنى معنى و مفهوم جمله طورى باشد که از موضوع صدق و کذب خارج است. انشاء بر دو قسم است: انشاء طلبى و انشاء غیر طلبى. انشاء طلبى آن است که متضمن معنى طلب و خواستن باشد و قسم مقابل آن را انشاء غیرطلبى مى‏گویند که معنى طلب و خواستن ندهد. (62) در علم معانى غالبا از انشاء طلبى گفتگو مى‏شود و از انشاء غیرطلبى بحثى نیست، هر چند که لطایف ادبى و نکات معانى بیانى که در انشاء غیرطلبى وجود دارد، کمتر از انشاء طلبى نیست. (63) اقسام معروف انشاء طلبى عبارتند از: امر و نهى و استفهام و تمنى و ندا و دعا. امر معنى حقیقى امر، طلب کارى به طریق استعلا و برترى است، اما در اغراض مجازى دیگرى هم به کار مى‏رود; از جمله: 1 - دعا و خواهش: مانند آیه‏6 سوره مبارکه حمد: «اهدنا الصراط المستقیم‏». 2 - اباحه و اجازه: مانند آیه‏56 سوره مبارکه بقره: «کلوا من طیبات ما رزقناکم...» و امرى که در آیه 60 همین سوره هم به کار رفته است‏به همان معنى اجازه و اباحه است; نه به معنى فرمان زیرا اگر در اجراى آن تاخیر و یا قصورى برود، مامور مورد خشم قرار نمى‏گیرد: «کلوا واشربوا من رزق الله‏». 3 - تعجیز: مانند آیه‏23 سوره بقره که براى تحدى به کار رفته است: «و ان کنتم فى ریب مما نزلنا على عبدنا فاتوا بسورة من مثله‏». نهى نهى،امر منفى است و همان طور که امر، طلب انجام کارى به طریق استعلاست، نهى، طلب ترک فعل است‏به طریق برترى. (64) بنابراین علاوه بر معنى حقیقى خود، معانى مجازى شبیه معانى مجازى امر خواهد داشت. از آن جمله: در آیه 35 سوره بقره «لا تقربا هذه الشجرة‏» کلمه «لا تقربا» در معنى «لا تاکلا» به کار رفته است. ولى جهت مبالغه شدت و تهدید، به جاى این که گفته شود که از میوه آن نخورید، گفته شده است‏به آن نزدیک نشوید. همچنین در آیه 60 همین سوره فعل نهى «لاتعثوا» براى تقبیح فساد بنى‏اسرائیل به کار رفته است: «ولا تعثوا فی الارض مفسدین‏» زیرا «العثى‏» به فسادى مى‏گویند که از حد درگذشته باشد، و معنى آیه این است که به فساد بیش از حد خود، ادامه ندهید. (65) استفهام استفهام، طلب امرى است که بر متکلم مجهول باشد، با یکى از ادوات استفهام. (66) بنابراین غرض اصلى از پرسش، طلب اخبار است. مانند: «قالوا ءانت فعلت هذا بآلهتنا یا ابراهیم؟»، اما براى معانى مجازى نیز به کار مى‏رود. برخى از مقاصد مجازى آن عبارتند از: 1 - نهى: «اتامرون الناس بالبر وتنسون انفسکم‏» همان‏گونه که ملاحظه مى‏شود در این آیه استفهام به معنى توبیخ و تقریع بکار رفته است; نه به معنى طلب خبر. همچنین وقتى حضرت موسى به قومش گفت: خداوند به شما دستور مى‏دهد که گاوى بکشید آنها به حضرت موسى گفتند: «اتتخذنا هزوا» یعنى آیا ما را مسخره مى‏کنى؟ که در اصل قصد آنها کسب خبر نبود که بفهمند آیا حضرت موسى آنها را مسخره مى‏کند یا نمى‏کند، بلکه نهى حضرت موسى از استهزایى بود که به غلط پنداشته بودند. و همچنین در آیه 61 سوره بقره نیز استفهام جهت نهى و تنبیه مخاطب بر خطاى خود است: «اتستبدلون الذى هوادنى بالذى هو خیر». 2 - تعجب: در آیه 30 سوره بقره سؤال فرشتگان از خداوند بر مبناى تعجب است، نه استخبار: (67) «قالوا اتجعل فیها من یفسد فیها ویسفک الدماء». 3 - نفى: «ومن یرغب عن ملة ابراهیم الا من سفه نفسه‏». در این آیه پرسش تعجبى یا استفهام انکارى به کار رفته است و معنى آن در حقیقت نفى است. یعنى کسى جز افراد سفیه و نادان از دین و ملت ابراهیم برنمى‏گردد. (68) 4 - تسویه: همزه استفهام در آیه‏6 سوره بقره در معنى تسویه انجام عمل و ترک آن به کار رفته است: «ان الذین کفروا سواء علیهم ءانذرتهم ام لم تنذرهم لایؤمنون‏». ایجاز و اطناب و مساوات الف - ایجاز: ایجاز عبارت است از بیان مقصود و معنى، در کوتاهترین لفظ و کمترین عبارت; مشروط بر آن که رساننده مقصود باشد. شرط عمده ایجاز آن است که به ارکان کلام آسیبى نرسد و وضوح آن محفوظ ماند; یا به عبارت دیگر کلام از باب قواعد صرفى و نحوى درست‏باشد و از حیث مفهوم و معنى واضح. ایجاز بر دو نوع است: ایجاز قصر و ایجاز حذف. ایجاز قصر، ادا کردن معنى بسیار است‏به لفظ کم. ایجاز حذف، عبارت است از حذف چیزى از کلام به نحوى که فهم آن دشوار نباشد. (69) 1 - ایجاز قصر: در قرآن کریم ایجاز قصر زیاد به کار رفته است‏بخصوص در آیات کلى، که معانى زیادى را در آیاتى کوتاه و همراه با آهنگ گوشنواز و فاصله‏هاى زیبا و دلچسب مى‏یابیم البته در آیات مدنى هم گرچه ایجاز قصر کمتر از آیات مکى است ولى باز هم یکى از ارکان بلاغت آنها محسوب مى‏شود، مانند ایجاز قصرى که در آیه مبارکه «ولکم فى القصاص حیاة یا اولى الالباب‏» (70) که معنى آن زیاد و بیانش آسان است و حذفى هم در آن صورت نپذیرفته است. (71) 2 - ایجاز حذف: در ایجاز حذف همچنان که گفته شده، شرط عمده روشن بودن اجزائى از کلام است که حذف کرده‏اند، و در قرآن کریم هر جا حذفى دیده مى‏شود همراه با قرینه‏اى لفظى و یا معنوى است و از این جهت‏خواننده و یا شنونده اغلب متوجه حذف انجام شده نمى‏شود: حذف با قرینه لفظى: مانند حذف «صراط‏» از آخرین آیه سوره مبارکه حمد «غیر المغضوب علیهم ولا الضالین‏» که در سخن غیر فصیح باید چنین مى‏بود «غیر صراط المغضوب علیهم و غیر صراط الضالین‏». یا حذف «هم‏» در آیه 18 سوره بقره: «صم بکم عمى فهم لایرجعون‏». و حذف «فان عجزتم‏» در سوره 24 سوره بقره: «فاتقوا النار التى وقودها الناس...» که در کلامى عادى چنین مى‏بود: «فان عجزتم فخافوا نار جهنم بتصدیقکم بالقرآن‏». (72) نیز حذف «له‏» پس از «فسجدوا» در آیه‏37 سوره بقره: «واذ قلنا للملائکة اسجدوا لادم فسجدوا الا ابلیس...» یعنى «... فسجدو له الا ابلیس‏». (73) همچنین حذف مفعول «ابى‏» از دنباله آیه فوق: «ابى واستکبر» یعنى «ابى السجود». (74) حذف با قرینه معنوى: مانند حذف «قلنا لهم‏» از آغاز جمله «کلوا من طیبات ما رزقناکم‏» (75) و حذف «المتطاوله‏» بعد از «حیوة‏» در آیه‏96 سوره بقره: «ولتجدنهم احرص الناس على حیوة‏». ایجاز در واژه «حیوة‏» به سبب نکره بودن حیاة و قطع اضافه نمودن آن از ضمیر ابهام است که حکایت از علاقه‏مندى آنها به یک زندگى طولانى دارد. حذف «والشهادة‏» از پایان جمله «الذین یؤمنون بالغیب...» (76) به این نوع حذف اصطلاحا حذف اکتفا گویند، چه ایمان هم به غیب و هم به شهادت واجب مى‏باشد ولى به آوردن یکى اکتفا شده است. (77) ایجاز حذف در آیه 2 سوره بقره نیز مشهود است: «هدى للمتقین‏» که در ذهن چنین است: «للضالین الصائرین بعد الضلال الى التقوى‏» (78) . در آیه 48 سوره بقره یعنى «واتقوا یوما لاتجزى نفس عن نفس شیئا» ایجاز حذف وجود دارد، زیرا در اصل «لاتجزى فیه‏» بوده است. (79) نظم کلام در آیه 71 سوره بقره چنین حکم مى‏کند که صدر کلام دو جمله حذف گردیده است، یعنى «فذبحوها و ما کادوا یفعلون‏» گویى تقدیرش چنین است که «فطلبوا البقره الجامعة للاوصاف السابقة و حصلوها فلما اهتدوا الیها ذبحوها». (80) از آیه 135 سوره بقره نیز به قرینه ذهنى کلماتى حذف شده است; مثلا تقدیر این آیه «و قالوا کونوا هودا او نصارى تهتدوا... » چنین است که: «قال الیهود کونوا یهودا و قال النصارى کونوا نصارى‏». (81) از آیه کریمه «... فلم تقتلون انبیاء الله من قبل‏»، (82) شرط و فعل آن حذف شده است که تقدیرش چنین است: «ان کنتم آمنتم بما انزل الیکم فلم تقتلون‏». (83) ب. اطناب: اطناب عبارت است از تادیه معنى مقصود به عبارت زاید بر حد متعارف و معهود به شرط این که در زیادت آن فایده‏اى باشد. اطناب را طرق و فنون بسیار است که هر یک مبتنى بر غرض و جهتى است. (84) از آن جمله: 1 - تکرار به قصد تاکید; مانند: «اولئک على هدى من ربهم واولئک هم المفلحون‏» (85) که در این آیه، اسم اشاره براى زیادى تقریر و توضیح، مکرر شده است، به عبارت دیگر مى‏توان گفت‏براى توجه بیش از حد به «متقین‏» مسندالیه مکرر ذکر شده است. در آیه‏37 سوره بقره، ضمیر متصل «ه‏» به وسیله ضمیر منفصل «هو» مؤکد گشته است: «انه هو التواب الرحیم‏». آوردن حرف تاکید «ان‏» و ضمیر فصل «هو» و دو صیغه مبالغه «التواب، الرحیم‏» حاکى از رحمت واسعه و توبه‏پذیرى بى‏حد و حصر حضرت رحمان است. از سوى دیگر ترغیب و تشویق بندگان به توبه و انابه است. (86) در آیه 42 از سوره بقره «ولا تلبسوا الحق بالباطل وتکتموا الحق وانتم تعلمون‏»، کلمه حق تکرار شده است و این تکرار موجب اطناب در کلام است و این اطناب براى نشان دادن زیادى تقبیح عملى است که از آن نهى شده است و مسلم است تاکیدى که در تصریح مى‏باشد هرگز در ضمیر نخواهد بود. (87) تکرار «قلنا اهبطوا» در آیه‏هاى‏36 و 38 سوره بقره: «... وقلنا اهبطوا بعضکم لبعض عدو... قلنا اهبطوا منها جمیعا...»، براى تاکید و تشدید است و بعضى گفته‏اند مراد از هبوط اولى، هبوط از جنت‏به سماء و منظور از دومى فرود آمدن از آسمان به زمین است. (88) تکرار ضمایر جهت تاکید ضمیر متصل به وسیله ضمیر منفصل در قرآن زیاد است و از باب همین تاکید مى‏باشد، چنان که در آیه 12 سوره بقره «الا انهم هم المفسدون‏»، و در آیه‏36 آن سوره «اسکن انت وزوجک الجنة‏»، و در آیه 128 همان سوره «انک انت التواب الرحیم‏» دیده مى‏شود. 2 - اعتراض; مانند: «لن تفعلوا» در آیه‏23 سوره بقره «... فان لم تفعلوا ولن تفعلوا - فاتقوا النار التى وقودها الناس والحجارة. ..» «که این جمله معترضه در میان کلام، براى تاکید بر عجز مدعیان آمده است. همچنین جمله «والله مخرج ما کنتم تکتمون‏» بین مطالب آیه‏هاى 72 و73 فاصله ایجاد کرده است ولى در حقیقت این فاصله توضیح لازمى است‏براى این که مخاطبین بدانند که حق پوشیده نخواهد ماند، (89) آیات چنین است: «واذ قتلتم نفسا فادارءتم فیها - والله مخرج ما کنتم تکتمون - فقلنا اضربوه ببعضها...» جمله «سبحانه‏»، در آیه «وقالوا اتخذ الله ولدا - سبحانه - بل له ما فى السموات والارض...» (90) معترضه است و با این گفتار ادعاى یاوه‏گویان را که براى آفریدگار فرزندى پنداشته‏اند، باطل و مردود دانسته است. 3 - ذکر خاص بعد از عام، مانند ذکر «جبریل و میکال‏» بعد از «ملائکته‏» در آیه 98 سوره مبارکه بقره: «من کان عدوا لله وملائکته ورسله وجبریل و میکال فان الله عدو للکافرین‏» در این جا ایجاد این اطناب با ذکر نام این دو فرشته، براى تعظیم و تکریم ایشان است. 4 - تذییل «و آن تعقیب جمله‏اى است‏به جمله دیگر که مشتمل باشد بر معنى جمله قبل از آن براى تاکید منطوق یا مفهوم جمله قبل‏» (91) مانند ذکر «صراط الذین انعمت علیهم...» بعد از آیه‏6 سوره مبارکه حمد: «اهدنا الصراط المستقیم. صراط الذین انعمت علیهم...». از نظر نحوى «صراط‏» دوم، بدل کل از کل و فایده آن بیان و تاکید است. (92) از این جمله است: «یذبحون ابناءکم ویستحیون نساءکم‏» در آیه‏49 سوره بقره: «واذ نجیناکم من آل فرعون یسومونکم سوء العذاب یذبحون ابناءکم ویسثتحیون نساءکم‏» که جملات مذکور براى تبیین و تفسیر «سوء العذاب‏» به کار رفته‏اند تا گوشه‏اى از انواع شکنجه فرعونیان نسبت‏به بنى‏اسرائیل نشان داده شود. (93) 5 - تتمیم، مانند ذکر «ایدیهم‏» در آیه‏79 سوره بقره «فویل للذین یکتبون الکتاب بایدیهم‏» اطناب این آیه در این است که به طور طبیعى کتابت معمولا با دست انجام مى‏شود بنابراین ذکر «ایدى‏» زیادى به نظر مى‏رسد و حال آن که براى تاکید بر تقییح کردار آنانى است که از روى قصد و غرض و عناد کتاب خدا را تحریف مى‏کنند. (94) ج. مساوات: «آن است که الفاظ کلام به مقدار افاده اصل معنى باشد به اندازه‏اى که معمول و متعارف است و عادة در اداى مقصود لازم است; بى‏زیاده و نقصان.» (95) بنابراین طبیعى‏ترین نوع اداى مقصود، آوردن کلام به طریقه مساوات است. و آیات قرآن کریم که حاوى ایجاز یا اطناب نباشند، داراى مساوات در لفظ و معنى هستند و از این جهت تعدادشان کثیر و بر شمردنشان دشوار خواهد بود. به عنوان نمونه آیه 110 سوره مبارکه بقره ذکر مى‏شود: «و ما تقدموا لانفسکم من خیر تجدوه عندالله‏». بیان «در تعریف علم بیان مى‏گویند علمى است که به واسطه آن شناخته مى‏شود که یک معنى را چگونه به طرق مختلف مى‏توان ادا کرد تا به حسب وضوح و خفا با یکدیگر فرق داشته باشند. یعنى گاهى جمله را طورى مى‏آورند که معنى مقصود آشکار و واضح باشد و گاهى مراد را به صورت مجاز و استعاره و کنایه مى‏آورند، مثلا یکى را در سخاوت و مهماندارى مى‏خواهید وصف کنید، مى‏گوئید: زید سخى، زید کحاتم فى الکرم. این جمله واضح مقصود شما را مى‏فهماند. و گاهى مى‏گویید: زید کثیر الرماد، یعنى خاکستر مطبخش زیاد است، کنایه از این است که مهمانى و رفت و آمد بسیار دارد. جمله اول و دوم در بیان مقصود شما واضحتر و صریحتر از جمله سوم است. تعبیر سوم شما را در اصلاح بیان کنایه مى‏گویند...» (96) «به عبارت دیگر فن بیان این است که بفهمند معانى دقیق لطیف را چگونه در عبارات واضح بگنجانند که فهم آن براى مخاطب ممتنع نباشد. صاحب مفتاح السعاده (97) مثال مى‏زند به این که چون مرئى خیلى دقیق بود، درک آن باصره قوى لازم دارد و حال آن که اشیاى جلى احتیاج به باصره قوى ندارند. ادراک عقلى هم مثل ادراک بصرى است. قسمتى از مبادى علم بیان عقلى است، مثل اقسام دلالت، انواع مجاز، اقسام علاقه مجاز، مراتب کنایه و امثال آن. و قسمتى ذوقى است مثل وجود تشبیه و اقسام استعاره و این که کدام تشبیه یا استعاره خوب و پسندیده است و کدام مخالف طبع است. عمده مباحث فن بیان عبارت است از تشبیه و مجاز و استعاره و کنایه. (98) که در این جا به نشان دادن نمونه‏هاى آن در جزء اول قرآن کریم اشاره خواهد شد: تشبیه و تمثیل در تعریف تشبیه به اختصار مى‏توان گفت: «تشبیه یادآورى همانندى و شباهتى است که از جهتى یا جهاتى میان دو چیز مختلف وجود دارد، چنان که گفته‏اند تشبیه اخبار از «شبه‏» است و آن عبارت است از اشتراک دو چیز در یک یا چند صفت، و یادآور شده‏اند که همه صفات را نمى‏توان برشمرد و گفته‏اند که تشبیه وصف کردن چیزى است‏به چیزهاى مشابه و نزدیک بدان از یک جهت‏یا جهات مختلف (99) ، مانند: «ومثل الذین کفروا کمثل الذى ینعق بما لایسمع الا دعاء ونداء صم بکم عمى فهم لایعقلون!» (بقره 2/171). یعنى «مثل آنهایى که کفر ورزیدند مانند داستان کسى است که جز صدایى و ندایى نمى‏شنود، بانگ مى‏زند. کرند و لالند و کورند و درنمى‏یابند!»سکاکى مى‏گوید: «اگر در تشبیه، «وجه شبه‏» صفتى غیر حقیقى و از امور مختلف انتزاع شده باشد، تمثیل خوانده مى‏شود» (100) مانند: «مثلهم کمثل الذى استوقد نارا فلما اضاءت ما حوله ذهب الله بنورهم وترکهم فى ظلمات لا یبصرون‏» (بقره 2/17). «اما معنى آیت و وجه تشبیه احوال منافقان به حال کسى که آتش برافروزد و چون پیرامن او به آتش روشن شود خداى تعالى نور آتش او ببرد و در تاریکى رها کند او را. از کجاست وجه تشبیه؟... وجه تشبیه آن است که خداى تعالى منافقان را تشبیه کرد به مردى که آتش برافروزد و بدان منتفع شود و پیرامن خود بیند و ایمن گردد از آنچه خائف باشد، پس به ناگاه آتش او بمیرد و او در تاریکى بماند، خائف و معذور و متحیر، همچنین است‏حال منافقان اظهار کلمه ایمان کردند و به عز ظاهر ایمان عزیز گشتند و در عداد مسلمانان آمدند از روى ظاهر. و با مسلمانان مخالطه و مناکخه و موارثه کردند و مقاسمه غنایم و بر جان و مال ایمن شدند همى چندان باشد که مرگ به ایشان رسد، آن نور به ظلمت‏بدل شود و آن امن به خوف و راحت‏به عذاب، چه حکم ظاهر شرع دیگر باشد و حکم خداى تعالى با بندگان در قیامت دگر». (101) ادامه تشبیه را با تعویض مشبه به در آیه‏19 چنین مى‏خوانیم: «او کصیب من السماء فیه ظلمات و رعد و برق یجعلون اصاب

/ 0 نظر / 195 بازدید